X
تبلیغات
شیدا
تقدیم به کسی که کنارم نیست ولی حس بودنش به من شوق زیستن میدهد
 

خواب دیدم از تو دور شدم وای که عجب خواب بدی

گفتم بیا با هم بریم گفتی که راهو بلدی

هرچی صدات کردم نرو اما به جایی نرسید

یکی یه جا فریاد میزد دیوونه از قفس پرید

صبح که رسید بیدار شدم دیدمیه نامه روی در

نوشته بودی که سلام چند روزیو میرم سفر

بغضی نشست توی گلوم خوابم یا این حقیقته؟

بازم صدات کردم ولی دیدم سکوت جوابته

گفتم که شاید این سفر تموم میشه همین روزا

دوباره باز میبینمش چه خوش خیال بودم خدا

ساعتو لحظه هام گذشت چشام به کوچه خیره بود

من منتظر بودم بیاد خیلی دلم تنگ شده بود

روزا مث دیوونه ها پرسه زنون تو کوچه ها

شبا یه گوشه از اتاق گریه و آه بیصدا

مثل همون خواب سیاه رفتو منو تنها گذاشت

گفتن این قصه ی تلخ ارزش خوندنو که داشت

 

     

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 22:40  توسط شیدا | 
 

روزای خیلی طلایی یادته؟     روز ترس از جدایی یادته؟   روز تمرین اشاره یادته؟

شب چیدن ستاره یادته؟       شعرای کتاب درسی یادته؟    یادته گفتی میترسی یادته؟

عکسمون تو قاب عکسو یادته؟    بله ی بدون مکسو یادته؟

دستمون تو دست هم بود یادته؟   غصه هامون کمه کم بود یادته؟   چشم نازت مال من بود یادته؟        

دیدن من قدقن بود یادته؟   روزگار قهر و آشتی یادته؟   هیچ کسو جز من نداشتی یادته؟

رویاهای آسمونی یادته؟   قول دادی پیشم بمونی یادته؟   روزای بی غم و قصه یادته؟

ببینم اول قصه یادته؟    عصر ابراز علاقه یادته؟   خبر خوش کلاغه یادته؟  

دست گرمت تو زمستون یادته؟   شونه ی من توی بارون یادته؟     واسه ی خنده اجازه یادته؟

اونا که میگفتی رازه یادته؟   یادته فالای حافظ تو حیاط؟    یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخارو نچیدیم یادته؟   یه روزی همو ندیدیم یادته؟   شرطامون سر صداقت یادته؟  

تو...تو مجازات خیانت یادته؟   پنهونی سر قرارا یادته؟   تاخیرا توی بهارا یادته؟   گوش ندادیم

به نصیحت یادته؟   گشتنت دنبال فرصت یادته؟   دستاتو میخوام بگیرم یادته؟  

راستی تو بی تو میمیرم یادته؟   دونه دادن به کبوتر یادته؟   خاطرات توی دفتر یادته؟    

فال ، با نیت رسیدن یادته؟   طعم قهوه رو چشیدن یادته؟   واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟

روزی صدبار بی تو مردن یادته؟   یادته دعا...یادته دعای زیر طاقیا کنار بوته های اقاقیا؟

زیر اون درخت گیلاس یادته؟   با دوتا شاخه گل یاس یادته؟   یادته گفتن راز به قاصدک؟  

یادته چقد به هم گفتیم کمک؟؟؟؟   فکر بودن توی قایق یادته؟   تو به من گفتی شقایق یادته؟

پیش هم بودیم نزاشتن یادته؟   اونا مارو دوست نداشتن یادته؟   نامه ی بدون امضا یادته؟  

اسم مستعار رویا یادته؟   طرح اون انگشتر من یادته؟   پاسخ مختصر من یادته؟  

فال حافظ شب یلدا یادته؟   اسممو  گذاشتی شیدا یادته؟   چیزی خواستیم از خدامون یادته؟

مستجاب نشد دعامون یادته؟   چشمون زدن حسودا یادته؟   چشامون شد مث رودا یادته؟  

گفتی ما باید جدا شیم  یادته؟   گفتی باید بی وفا شیم یادته؟   یه دفه ازم بریدی یادته؟  

خط رو اسم من کشیدی یادته؟   گفتی عشق تو هوس بود یادته؟   گفتی خوب بود ولی

بس بود یادته؟   حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم یادته؟  

چشم من به چشمت افتاد یادته؟   کاری که دست دلم داد یادته؟  

حالا اومدم همونجا وایسادم که تقاضای تورو جواب دادم      

در آوردم از دسم انگشترو جا گذاشتمش همونجا دفترو

اما قول دادم به قلبمو خدا دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم یادته

شعر من بدم باشه زیادته

حیف شعری که نوشتم یادته

شعر من بده ولی زیادته

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 17:47  توسط شیدا | 
 

تبسم شیرین عشق گوشه ای از نگاه خداست

تنها به نگاه او میسپارمت.....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 19:51  توسط شیدا | 
 

حالا که میروی آهسته برو

هر قدمت دورتر نفسم تنگ تر

بگذار چشم آهسته ندیدنت را بیاموزد....

 

 

 

   مطمعن باش و برو.....

   ضربه ات کاری بود ،دل من سخت شکست

   و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی

   به منو عشقی پاک که پر از یاد تو بود

   و به یک قلب لطیف که خیالم میگفت تا ابد مال تو بود

   تو برو....برو تا راحت تر تکه های دل خود را سر هم بند زنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 19:24  توسط شیدا | 
 

من به اندازه ی زیبایی تو 

                           غمگینم

تو به اندازه ی تنهایی من

                     شاد باش....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 21:10  توسط شیدا | 
 

وقتی کسی به دل نشست

نشستنش مقدس است

حتی اگر نخواهدت

نفس کشیدنش بس است

 

 

 

ااگر زیستن را دوست داشتم هیچگاه موقع بدنیا آمدنم

                                                     نمیگریستم.....

 

    

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 18:52  توسط شیدا | 
 

     دل تو اولین روز بهار

    دل من آخرین جمعه ی سال

    و چه دورند و چه نزدیک

                           به هم....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مهر 1389ساعت 10:24  توسط شیدا | 
 

شبی غمگین وسرد مرا در غربت فردا رها کرد

تمام هستی ام بودو ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

 اگر چه تا ته دنیا صدا کرد....

 

 

 

تو ابتدای خوش ماجرای من بودی.....ای انتهای بد ماجرا خدافظ...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 15:54  توسط شیدا | 
 

آنکه شاد آمدو دستی به دل ما زدو رفت

در این خانه ندانم به چه سودا زدو رفت

خواست تنهایی مارا به رخ ما بکشد

طعنه ای بر در این خانه ی تنها زدو رفت....

 

 

 

  وقتی اشکهایم به روی زمین میریخت تو هرگز ندیدی که چگونه میگریم

تو دلم را با بی کسی تنها گذاشتی....

و چشمانم را به انتظار نگاهت گریان کردی

و تو چه بی تفاوت از من گذشتی و قلبی که فقط مال تو بود....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 21:21  توسط شیدا | 
 

از امروز به بعد تو برای من یک مرده ای...

   خشکید عشقی که هرگز رفتنتو نبخشید....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 21:15  توسط شیدا | 
 

آمد و رفت....

 

آمد دو سه تا زخم به جانم زدو رفت

پاشید نمک روی همه بی حدو رفت

میگفت که آمدی پس از رفتن هست

بی معرفت افسوس فقط آمدو رفت

میگفت که بیست نمره ی عشاق است

از نمره ی بیست من گرفتم صدو رفت

گفتم که تو سهم من شوی شاید....گفت:

شاید نه عزیز دل فقط بایدو رفت

گفتم که بهانه ی غزل هایم باش

جنباند سری که باشدو باشدو رفت

آن جمله ی واپسین دلم را لرزاند

گفتم که سفر.........

گفت سفر؟؟؟؟شایدو رفت...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 18:52  توسط شیدا | 
 

به من میگفت آنقدر دوستت دارم که اگر بگویی بمیر میمیرم

باور نمیکردم

فقط برای یک امتحان ساده به او گفتم بمیر

سالهاست که در تنهایی پژمرده ام

ای کاش امتحانش نمیکردم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 17:31  توسط شیدا | 
 

اونیکه عشق منو کشت...

خودش اینو خوب میدونه همه چیمو پاش گذاشتم که نرمو تنها بمونه

واسه ی چشاش میمردم اما اون نخواست بدونه...

نمیدونم واسه ی چی نمیخواست پیشم بمونه....

 

 

 

 

       اگر چه با تو بودن را مرا در حد باور نیست

       ولی هرگز غرور من گدای عشق دیگر نیست.....

 

 

 

منکه در پیله ی بی شیله ی خویش شوق پروانگی از یادم رفت

لااقل موقع رفتن بسپار.....ابر جای تو ببارد به سرم

ماه جای تو بتابد به شبم

سرانگشت محبت بزند گاهگاهی به درم

شاید این تلخی ایام غم انگیز را

باز با یاد تو از یاد ببرم....

 

 

 

از وقتی رفتی....

تازه میفهمم چقدر دوست دارم....

 

 

 

 

 

           کاش میدانستی که چقدر دلتنگ توام...

           لبهایم خاموش اند....ای کاش غوغای درونم را میشنیدی

          و باورم میکردی مرا که اینقدر بی تاب توام...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 18:19  توسط شیدا | 
 

ای خدا...

بازم خودت هوای ما رو داشته باش...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 21:19  توسط شیدا | 
 

دلتنگم...

دلتنگ کسی که نمیداند چقدر دلتنگم

دلتنگ کسی که دلتنگ دیگریست...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 21:7  توسط شیدا | 
 

روزگار

   بمیر با خاطراتت.....

 

 

 

 

  سفرت به خیر اما....

  بد نیست اگر خاطرت بماند به تعداد خط های سفید جاده ای که در آنی

  دلم برایت تنگ شده.....

  کاش بدانی...کاش....

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 2:12  توسط شیدا | 
 

چشمانت مرا دیوانه کرد و برایم قفسی ساخت،همه چیزم را جز درد عشقی کهنه ازم ربود...

حالا مانده ام تنها چیزی نمانده از پیکرم جز جسمی خاکستر و سرد...

بار دیگر که ببینمت به خاطر زجر ها  و انتظاری که برایت کشیدم

وبرای عاشقانی که قصه ی عشق سرد تو را میدانند و برایم از ته دل عاشقشانآه میکشند

میگریم

 

 

 

 

         

                  التماس دعا

سلام دوستای خوبم امیدوارم که هیچ وقت به مشکلی برنخورید

تازگیا یه مشکلی واسم پیش اومده که هر چی خدا رو صدا میزنم

جوابمو نمیده از شما میخوام واسم دعا کنید خیلی محتاجم

ممنونتونم....

 

 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مهر 1389ساعت 2:1  توسط شیدا | 
 

منو ببخش اگه تورو سپردمت به دیگری

اگه که بد کردی و من بخشیدمت به سادگی

منو ببخش اگه هنوز دلتنگم از ندیدنت

اگه که خالی از غرور میخوام که باز ببینمت

وقتی تو قاب پنجره اونو کنارت میبینم

میبینم که دوست داره ببین چه آروم میمیرم

وقتی بهت فکر میکنم یهو میشی همه کسم

پنجره بازه ولی من انگاری توی قفسم

ببخش اگه شکستمو دلگیر شدی از این صدا

اگه نشد بهت بگم حرفامو توی یک نگاه

ببخش منو،صبوریمو،گریه های پنهونیمو

ببخش منو صبوریمو این همه مهربونیمو....

 

 

 

 

 

قفس...

         قفسم را مشکن تو مکن آزارم

         گر رهایم سازی بخدا خواهم مرد،من به زنجیر تو عادت دارم

         تو محبت کنو بگذار که تا عمری هست،من بمانم چو اسیری

         به حریم قفست....

 

 

 

 

 

دلشکسته...

        هر جا که دل شکسته دیدی

                  یادی ز دل شکسته ام کن....

 

 

 

 

عشق...

کاش هیچ خیال کودکانه ای عشق را به بازی نگیرد که عشق

آیینه ایست که به بازیچه شدن میشکند....

 

         

 

 

میمیرم برات...

همیشه باعث خنده هات بودم

شونه هام همیشه مرحم گریه هات بود،اما تو...

هه....بزار هیچی نگم

فقط اینو فهمیدی میمیرم برات؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 21:6  توسط شیدا | 
 

بهش بگین چقد دوسش دارم....

بهش بگین اسمشو رو لبهام میزارم

بهش بگین پیشم نیاد....بگین که رفت مسافرت

بهش بگین همین روزا توی دلم میکشمش

خدا نیاره اون روزو بیفته چشمام تو چشش...

دیوونه بود....دیوونه بود اما دلم دیوونه تر از عشق اون

قلبمو زد به نامشو پر زدو رفت نامهربون....

بهش بگین پیشم نیاد بگین که رفت مسافرت

به پای عشق الکی هرچی که داشت گذاشتو رفت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 0:41  توسط شیدا | 
 

چقدر سخته تو چشمای کسی که تمام عشقتو ازت دزدید و بجاش یه زخم

 همیشگی به قلبت هدیه کرد

زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت باشی حس کنی که

                  هنوزم دوسش داری

چقدر سخته دلت بخواد سرتو به دیواری تکیه بدی که یبار زیر آوار

 غرورش تمام وجودت له شد

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی

 ولی وقتی دیدیش هیچی به جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه

اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری

چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغچه ی دیگری ببینی و هزار بار تو خودت

 بشکنی اون وقت آروم زیر لب بگی

              گل من باغچه ی نو مبارک

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 21:29  توسط شیدا | 
 

ترسم آن روز بیایی که نباشد بدنم

کوزه گر کوزه بسازد ز خاک تن من

لب آن کوزه بسازد ز خاک لب من

بی خبر لب بگذاری به لبان دهنم

                  ......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389ساعت 21:3  توسط شیدا | 
 

به شب گریه های کودکانه ام سوگند

 که من بزرگ شده ام به قدری بزرگ شده ام

که آبنباتی میخواهم به سرخی لبانت و

بادکنکی پر از هوای نفست

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 11:46  توسط شیدا | 
سلام

عید و به همه تبریک میگم عید خوبی داشته باشین

تولد منم امروزه برای همتون آرزوی خوشبختی میکنم

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم شهریور 1389ساعت 11:36  توسط شیدا | 
 

چشم هایم را به چشم هایش گره زد

بر زندگی ام رنگ غم و خاطره زد

                                  او رفت

ولی نه طبق قانون وداع

یکبار فقط به شیشه ی بنجره زد

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 18:17  توسط شیدا | 
 رفت

           برای همیشه

         تسلیت قلب صبورم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 17:57  توسط شیدا | 

 

من نه عاشق بودم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد برمن

من خودم بودم ویک حس غریب

                      که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت میکاشت

           گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای که به سرسبزترین نقطه ی بودن

                                                                               وا بود

و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

                          من نه عاشق بودم ونه دلداده به گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

               من به دنبال نگاهی بودم که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 16:0  توسط شیدا | 
 

نمیدونم از کجا شروع کنم قصه ی تلخ سادگیمو

نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو

چرا تو اول قصه همه دوسم میدارن

وسط قصه میشه سربه سر من میزارن

تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میزارن

میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم

میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم

تا با یک نیش زبون بترکه و خراب بشه

تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه

میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی

میتونم درست کنم ترس دل و دلواپسی

میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم

میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم

ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونا

یه دروغگو میشمو همیشه ورد زبونام

یه نفر پیدا بشه به من بگه چیکار کنم

با چه تیری اونیکه دوسش دارم شکار کنم

من باید از چی بفهمم چه کسی دوسم داره

توی دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 15:48  توسط شیدا | 
سلام فاطمه جون

اون مطلبی که واسش نظر گذاشته بودی حذف کردم آدرس وبلاگتم حذف شد اگه بهم سر زدی لطفا آدرستو بنویس

ممنونم.شیدا

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 13:38  توسط شیدا | 
کسی را دوست میدارم

که رسم مهربانی را نمیداند

محبت را نمیفهمد

غم نامهربانی را نمیفهمد

کسی را دوست میدارم

که رنگ چشمهای آتش افروزش

عمیق و تیره و مرموز و رویایی ست

به من چشمی نمیدوزد

به من عشقی نمی ورزد

کسی را دوست میدارم

که تنها در سکوت شب

خطوط دستهایش را تنم از حفظ میخواند

نگاهش گرم و رویایی

کمی با حسرت و تردید

کمی با من به دلتنگی

                   سخن از عشق میگوید...

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 15:4  توسط شیدا | 

برای فرار از غم غروب هنگام

برای علاج بغض عصر اندام

خورشید را گرفتم

در قفس گذاشتم در اتاقم

تا همیشه روز باشد

بی غروب بی دلتنگی

نگاه خورشید را غم گرفت

صورتش خون مرده شد چون غروب

و من باورم شد

غم من بغض من و همه ی دلتنگی های من

همه از اسارت است نه از غروب... 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 1:49  توسط شیدا |